یک حمله یک عالمه خاطره
طرح لبیک یا خمینی بود و ما رابرای رفتن به جبهه آماده می کردند چند باری بودکه به جبهه می رفتم وبا جو آ
ن آشنا بودم موقعی که اول جنگ بود در حسینه امام خمینی شهرستان اندیمشک بودم و برای جابجایی نیروها با آقای مکرم که یک مینی بوس قدیمی داشت تا سایت 5 که بعد از عملیات فتح المبین آزاد شده بود رفت و آمد می کردیم فکر می کردم از همه کوچکتر هستم 15 سال سن داشتم ولی در جبهه کوچکتر از خودم را دیدم . در سال 61 هم در عملیات والفجر مقدماتی به همراه پدرم غلام زیوداری و پسر خاله ام عزت الله امیر سرداری که در آن عملیات مفقودالاثر شد وپسر دایی ام حسن زیودار و پسر خاله ی دیگرم رضا امیر سرداری بودم ، ولی این عملیات با عملیاتهای دیگر خیلی برایم فرق داشت چون با برادرم بودم خیلی او را دوست داشتم از زمانی که خودم را شناختم همیشه برایم قابل احترام بود ما در خانه همه به او احترام می گذاشتیم ، 15 سالی سن او از من بیشتر بود ، اسم او( جواد) ولی ما در خانه او را داداش صدا میکردیم مادرم میگفت او را امام حسین به ما داده و من را امام رضا برای همین اسم من را محمد رضا گذاشته بودند قبل از انقلاب همه بچه های اقوام را صدا میکرد و آموزش قران در منزل داشتیم وقتی در زمان شاه از شهادت برایم تعریف میکرد به او می گفتم مگر هنوزکسی شهید میشود و او میگفت اگر انسان با خدا باشد وایمان داشته باشد در هر زمانی امکان شهادت دارد و یادم است نام یونس را آورد که از دوستانش بود ودر راه آهن کار میکرد و به اصفهان رفته بود و در آنجا او را شهید کرده بودند بعدها فهمیدم که منظورش با شهید حسن هرمزی بوده ما در محله ی ، درزین خانه اندیمشک در منازل سازمانی راه آهن بودیم پدرم راننده درزین سفید بهداری بود، چند باری با دکتر ها در تابستان به بین راه رفته بودم تقریبا با کار پدرم آشنا بودم به کارش که بیشتر کمک کردن به مردم بیمار بود چه راه آهنی وچه غیر راه آهنی عشق می ورزید ،دکترها هندی بودند وپدرم کار مترجمی را هم انجام می داد و مریض ها بیشتر پدرم را می شناختند .
در چند قدمی خانه ما خط راه آهن عبور میکرد و در روز 31 شهریور 59 که هواپیماهای عراقی شهر اندیمشک را بمباران کردند با کمک همکاران پدرم واگنهای باری خالی را جلوی خانه ها آوردند و ما همه همسایه ها را آماده کردیم و هرچه شیشه خالی در منزل داشتیم پر از بنزین و خورده صابون کردیم و منتظر عراقی ها شدیم آنها با سرعت خودشان را تا پل کرخه رسانده بودند ولی نیروهای بسیجی جلوی آنها را گرفته بودند که یکی از آنها داداشم بود که واقعا از هیچ چیز نمی ترسید فرمانده بسیج بود وچندتا از بچه های شجاع اندیمشک که دل شیر داشتند با او بودند مانند شعبان قلاوند ، سبزمراد صادقی وبرادرش که نزدیک همان منطقه شهید شدند . پدرم سه سالی در جبهه بود ماشین های بی سیم نیروی هوایی که جهت هدایت هلی کوپتر کبری در جبهه استفاده می شد موتور آنها فورد انگلیسی بود و پدرم در اوایل جنک تنها کسی بود که با موتور آنها آشنایی داشت چون کاملا شبیه موتور درزین بود و یک سیستم داشتند . پدرم در پاسگاه زید مجروح شد یک خمپاره در سنگر آنها افتاده بود و یک طرف بدنش پر شده بود از ترکش و یکی هم در چشم چپش رفته بود و به قول خودش همه را با یک چشم می دید و فرقی بین کسی نمی گذاشت .
روزی که به همراه برادرم به جبهه اعزام می شدیم هرگز یادم نمی رود پدرم با همان یک چشمش که اشک از آن جاری بود ما را بدرقه می کرد .گریه های پدرم وقتی که برادرم را به خاطر پخش اعلامیه های امام خمینی در دزفول بازداشت کرده بودند وماه ها از برادرم اطلاعی نداشتیم دیده بودم . بودن کنار برادرم مانند رویا بود ، برادرم دبیر دینی و معارف اسلامی بود و نزدیک 30 نفر از دانش آموزانش با ما بودند،سال اول دبیرستان من نیز شاگردش بودم ویک سال از این ماجرا گذشته بود ، سعی می کردم خودم را به او نزدیک کنم ولی نوبت به من نمی رسید .
برادرم قبل از اینکه به آموزش و پرورش بیاید در شرکت نفت مشغول به کار بود وزمانی که امام خمینی اعلام کردند کارگران شرکت نفت برای مبارزه با شاه اعتصاب کنند ، برادرم نیزاز شرکت نفت استعفا داد و در آموزش و پرورش مشغول به کارشد و بعد از پیروزی انقلاب از او دعوت به همکاری کردند ولی اوگفت هیچ چیز برایم معلمی نمی شود فوق دیپلم مکانیک بود و در سال 1355 داشتن چنین مدرکی
برای شرکت نفت مهم بود .
ما را اول به نزدیک پادگان کرخه بردند نزدیک رودخانه جای زیبایی بود چادر ها را به ما دادند و گفتند آنها را بر پا کنید . یکی از بچه ها که شاگرد داداشم وخیلی زبل بود متوجه شد جایی که ما می خواهیم چادر را برپا کنیم لانه عقرب در آنجا زیاد است و با کش که پایین شلوارمان بود و به آن گت می گفتیم قسمت نخ آنرا جدا کرد و کش خالی را درون خانه عقرب ها می کرد و عقرب های بی خبر به کش نیش می زدند و ول نمی کردند تا اینکه آنها را از لانه شان بیرون می آورد و به حساب آنها می رسید ، لانه آنها سوراخ ریزی حدود یک سانتی متر که یک سمت آن مانند خاک ریزه ریخته شده بود برای ما مشخص بود .
یک ماهی که ما را دوره می دادند و آماده می کردند د ر آنجا بودیم . نزدیک پادگان کرخه بودیم و یاد عملیا ت والفجرمقدماتی افتادم ما درآن عملیات در گردان میثم بودیم و پسر خاله ام عزت امیر سرداری فرمانده دسته و پدرم در تدارکات بود
و رضا وحسن نیز بودند دوره های سختی به ما دادند و معلوم بود که نیت بزرگی دارند و اگر فداکاری عزت آقا در عملیات والفجر مقدماتی نبودما هم اسیر می شدیم . در عملیات والفجر مقدماتی ما را عصرسوار بر تانک پی ام پی وان کردند ،اوایل شب بعد از باز شدن راه توسط گروه تخریب از خط مرزی عبور کردیم و ونیمه های شب بود که به نزدیکی شهرالاماره رسیدیم ، موقعی که توپخانه عراق داشت از کنار ما عقب نشیی می کرد تازه متوجه شدیم تا کجا پیشروی کرده ایم(توپخانه
همیشه 30 کیلومترعقب تراز خط مقدم است ) معاون گردان کنارم نشسته بود و او داشت نارنجک را از دور کمرش درمی آورد با قی بچه ها که متوجه نشده بودند شعار دادند برای سلامتی برادران ارتشی صلوات که قیافه های آنها به این حرفها نمی خورد آنها چاق بودند هیکلی و تازه لباسهایشان با ارتشی ها ی خودمان فرق می کرد عراقی ها سه کامیون بودند که پشت آنها پر بود ازمهمات توپخانه
و به انتهای هر کدام یک توپ وصل بود ، ما نزدیک 30 تانک پی ام پی بودیم که به ستون یک حرکت می کردیم همه آنها غنیمتی بودند واحتمالا یک علتی که عراقی ها خواسته بودند از ما سبقت بگیرند همین بود و علت دیگرش آن بود که به جز آن جاده تمام منطقه مین کاری شده بود که حتی عراقی ها نتوانند فرار کنند ، تانک جلوی ما بچه های خوب دزفول بودند که یکی از آنها متوجه شده بود آنها عراقی هستند با آر پی جی به یکی از کامیون ها شلیک کرد که ما از شدت انفجار به پایین تانک پرت شدیم من یکی از
عراقی ها را دیدم با چه سرعتی فرار می کرد اسلحه ام آماده بود و چند تیری سمت او شلیک کردم . از زمین و آسمان برایمان تیر می بارید ،همه بچه ها در گودالهایی که نمی دانم برای چه مقصودی تهیه کرده بودند رفتند ولی من به آن گودالها مشکوک بودم و با چاقویی که با خودم داشتم سریع گودالی کندم و سرم را داخل آن کردم عراقی ها مثل اینکه آنجا را برای قتلگاه ما مهیا کرده و مرتب گودالها را توسط خمپاره می زدند شدت آتش آنها آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت کسی کاری بکند یکی از بچه ها که تیربارچی بود بلند شد و شروع به تیر اندازی به سمت عراقی ها کرد که همه صلوات فرستادند ، عراقی ها ساکت شدند و فقط توپ ضد هوایی به سمت ما شلیک می کردند با اینکه ساعت 2 بامداد بود کاملا منطقه روشن و ماه هم در آسمان خود نمایی می کرد و چیزی که باورش برای کسانی که خودشان در چنین حالتی گرفتار نشده اند مشکل است این بود که به راحتی می شد به توپ ضد هوایی جاخالی داد موقعی که به سمت من شلیک کرد سرم را داخل گودال خودم کردم و گلوله تمام خاکهایی که جلوی آن ریخته بودم را روی سرم ریخت گلوله ضد هوایی به اندازه یک لیوان بود و به هر نفر می خورد او را به دو نیم می کرد فقط از دور که شلیک می شد می توانستیم مسیر حرکت آن را تشخیص دهیم مثل شعله آتش می درخشید و نمایان بود . احساس کردم چیزی از پشت سر به من نزدیک می شود سرم را که برگرداندم متوجه یک نفرشدم که لباس ارتشی داشت وطبق آموزش هایی که به ما داده بودند قبل از تیر اندازی به سمتش از او خواستم که با صدای بلند بگویید (ژیان ) او آنقدر وحشت کرده بود که نمی توانست حرف بزند و بالاخره گفت ما در محاصره افتاده ایم و اگر تا فردا در آنجا باشیم حتمآ اسیر می شویم بیا با هم برگردیم نمی توانستم به او اعتماد کنم لباسش هیچ علامت خاصی نداشت و بیشتر به عراقیها می برد خودش گفت راننده یکی از تانکها ی طرح خشایارهستم و به نظرم یکی از تانکهای نفر بر،تانک طرح خشایار بود از کشتنش صرف نظر کردم ، در همین هنگام صدای عزت آقا که دنبال دسته اش می گشت توجه ام را جلب کرد و حسن نیز همراه او بود ، عزت آقا آنقدر احساس مسئولیت می کرد که مرتب دنبال بچه ها می گشت و آنهایی را که زنده بودند و می توانستند راه بروند هدایت میکرد که جمع شوند و آنهایی که زخمی شده بودند حاضر نمی شدند با ما به عقب برگردند چون نمی خواستند باعث کندی ما شوند . عزت آقا فقط توانست به ما بگوید : فرماندهان را ول نکنید ،هر کجا رفتند با آنها بروید فرماندهان بی سیم داشتند و به راحتی راه برگشت را پیدا می کردند ،و ما هر چه عزت آقا را صدا کردیم خبری نبود اصلا به فکر خودش نبود و نگران دیگران بود ما بر سر دو راهی بودیم یا باید به فرمان او عمل می کردیم ویا باید می ماندیم و فرماندهان را گم می کردیم. در آخرین لحظه که آخرین نفرات همراه فرماندهان داشتند ازما دور میشدند تصمیم گرفتیم که خودمان را به آنها برسانیم .با آنها که بودیم من آخرین نفر و حسن آقا جلوی من بود و در حین برگشت یکبا ر پایم به سیم مین برخورد کرد ولی مین عمل نکرد و شاید فقط نمایشی بودند و یکبارهم تیربار به سمت ما شلیک کرد ولی به هیچ کس آسیبی نرسید ما خودمان را پشت جاده انداختیم . در آن منطقه نوری از دور روشن بود و بوی کباب همه منطقه را فرا گرفته بود ما از بعد از ظهر روز قبل که سوار تانک شده بودیم چیزی نخورده بودیم و بشدت احساس گرسنگی می کردیم و بوی کباب در آن منطقه دور افتاده برایمان تعجت آور بود نزدیک نور که شدیم تازه متوجه شدیم چه خبری است ماشین آمبولانس را زده بودند و کاملا سوخته وخاموش شده بود و نوری که دیده می شد به جنازه که معلوم بود ساعت ها در حال سوختن است و به استخوان رسیده بود تعلق دارد که یکدفعه حالم به هم خورد . عراقی ها آنطرف جاده بودند و نمی توانستیم کاری برای جنازه انجام دهیم تازه متوجه هم نشدیم عراقی است یا ایرانی .نزدیکهای صبح بود و باید نماز صبح را می خواندیم ،نماز خواندن با پوتین و تیمم با خاک تبرک جبهه آنقدر شیرین و لذت بخش بود که آن دو رکعت نمازم هرگز فراموشم نمی شود از همه قیدها رها بودیم در حالت نشسته پشت خاکریز، بدون مهر نماز ، بوی خاک ، فقط همان چند لحظه صداهای کرکننده توپ ، رگبارگلوله و خمپاره را نشنیدم و با خدای خودم تنها بودم 0 بعد از نماز من و حسن تنها بودیم و شروع کردیم به دویدن به سمت نقطه صفر مرزی همه در حال عقب نشینی بودند مثل اینکه عملیات را از قبل لو داده بودند فقط یک راه داشتیم و آن دویدن بود آن موقع متوجه شدم که دوره های سخت به چه دردی می خورد ، تا خط خودمان 40 کیلومتر بود که حدودهای ساعت 12 ظهر به خط مقدم خودمان رسیدیم محمد رضوانی از بچه های اندیمشک بود مارا شناخت وبا ماشینی که در اختیار داشت ،پیش پدرم برد از فرط خستگی پدرم تعریف می کرد فقط برای نماز بیدارم می کرده و تا سه روز خواب بودم و در تدارکات از ما نگهداری می کرده است . ما اسلحه مان را با خودمان آوردیم و آنهایی که بخاطر راحت دویدن نیاورده بودند خیلی اذیت شدند . در مورد عزت آقا هم بعد از جنگ یکی از آزاده ها به نام آقای خوشرویی برای ما تعریف کرد تا صبح در منطقه سرگردان بودیم ومحاصره شده بودیم و عزت آقا از ما فاصله گرفت و گفت اگر خواستند شما را تیرباران کنند به سمت آنها تیراندازی می کنم و عراقیها ما را اسیرکردند وگفتند چه کسی عربی می داند و 7 نفر بلند شدند که آنها را تیرباران کردند و همین حین عزت آقا به سمت آنها شلیک کرد و آنها امانش ندادند وتیر بارانش کردند و همانجا شهید شد. خاطرات عملیات والفجر تمام شده بود و ما باید برای عملیات دیگر آماده می شدیم حال گردان قائم بودیم.
با اتوبوس ما را تا 55 کیلومتری خرمشهر بردند و در چادرهایی که برای ما تهیه کرده بودند
مستقر شدیم . برادرم مسئول پرسنلی شده بود و تقربیا ما را آماده می کردند برای عملیات ، اسفند ماه سال 1362بود و هوا سرد ، هر روز ساعت چهار صبح از خواب بیدار می شدیم و نماز صبح را که می خواندیم ما را دسته بندی می کردند و می دویدیم ، بعد به ما صبحانه می دادند. فرمانده گردان همان کسی بود که در عملیات والفجر مقدماتی داشتیم او را به داداشم معرفی کردم .
در جبهه چهره ها نمایان بود و کسانی که شهید می شدند نورانی بودند ویکی از چهر ه های مشخص برادرم بود خودش همیشه می گفت دیر هم شده و دیر یا زود می دانستم او را از دست می دهم و مرتب دنبال بهانه بودم تا خودم را به او برسانم .5 اسفند بود که به ما گفتند آماده شوید دادشم از من کمک خواست تا آب گرم کند خیلی خوشحال شدم چون آنقدر دوست مخلص داشت که هیچ وقت نوبت به من نمی رسید ذوق زده شده بودم و حتی با اینکه متوجه شدم دارد غسل شهادت می کند احساس نکردم او دارد به آرزویش می رسد ومن او را از دست می دهم وفقط به خاطر اینکه از من کاری خواسته خوشحال بودم .
عصر ما را به پاسگاه زید بردند( همان محلی که پدرم زخمی شده بود ) ودر پشت خاکریز آماده بودیم که اگر خط شکست بعد از نیروی خط شکن ما خط را از آنهاتحویل بگیریم ودفاع کنیم تا خط تثبیت شود . اسم عملیات خببر بود ودر سه راهی مرگ نزدیک پاسگاه زید سنگر درست کرده بودیم که یکی از بچه ها پایش روی مین رفت و پای قطع شده اش را بالا گرفته بود و کمک می خواست و عراق هم منطقه را بسته بود به توپ اصلا صدای توپ یک لحظه قطع نمی شد ومن کمک آرپی جی زن بودم که به علت کمر درد او ،آر پی جی با من بود و کمک دیگرشهید خدارحم نجفوند دریکوند بود که دریک سنگر بودیم و دستمان را دور گردن هم انداخته بودیم و گریه می کردیم و در همین حین برادرم سر رسید و از شهادت و امام حسین برایمان تعریف کرد و در آن لحظه آرزو می کردیم یکی از توپها به داخل سنگر ما بیافتد و در آنجا شهید شویم . به علتی که خنثی کردن مینها طول کشید و هوا داشت روشن می شد عملیات لغو شد و ما به چادرهایمان برگشتیم . چند روز بعد دوباره ما را به منطقه طلائیه بردند و به ما نهار مفصلی دادند که سبزی پلو با مرغ بود یعنی این آخرین غذای ما است و من کنار داداشم خوردم. در آن عملیات به هر دو نفرازما یک پل دو متری داده بودند که سبک بود . آرپی جی ، تفنگ کلانش ، با سه خشاب روی سینه ، کوله پشتی آرپی جی با سه تیر آن به همراه خرج مربوطه ،قمقمه آب و وسایل ماسک ضد شیمیایی که البته وزنی نداشتند .
بعد از نماز مغرب ،بی سرو صدا بچه ها را از خاکریز خودمان به طرف دشمن حرکت دادند درون راهرویی که با شب نما از طرف خودمان مشخص بود حرکت می کردیم و روبان سفید هم کشیده بودند تا کسی از آن خارج نشود و مین هایی را که خنثی کرده بودند بیرون از معبرگذاشته بودند . هنوز چند قدمی نرفته بودیم که فرمانده دسته شهید شد و معاون دسته آقای علی رضا الهام نیز از ناحیه چشم راست تیر خورد و زمین گیر شد و یکی از بهترین دوستانم که خیلی او را دوست داشتم بنام محمد فردچیان نیز بی صدا شهید شد روز قبل از شهادت که با ماژیک روی لباس هایمان اسم و شماره پلاک را می نوشتیم شهید فردچیان فقط روی پارچه کوچکی مشخصات خودش را نوشت و از او که علت را جویا شدیم گفت : نمی خواهم اگربعد از شهادتم خواستند اورکت را به رزمنده ای بدهند اسم من روی آن باشد . وهمان طور که خواسته بودند شد و آرام خوابیده و گلوله فقط به سرش خورده بود وما هم آرام از کنارش عبور کردیم و نتوانستیم هیچ کاری انجام دهیم .
وارد کانال شدیم از دو جهت به طرف ما گلوله می بارید فرمانده با صدای بلند آرپی جی زن میخواست من بلند شدم و به جلو رفتم ، از کسانی که پل همراه آنها بود گذشتم و همچنین از کسانی که پله های شش متری به همراه داشتند و دیگر کسی جلو تر از من نبود به طرف کمین دشمن نشانه گیری کردم و متوجه شدم اگر از آن منطقه شلیک کنم بخاطر تپه خاکی که جلوی کمین گذاشته بودند گلوله آرپی جی بعد از برخورد به تپه خاک به سمت بالا می رود و به داخل کمین آسیبی نمی رساند خواستم محلم را تغییر دهم که او زودتر مرا زد شدت گلوله با اینکه به رانم خورده آنقدر زیاد بود که مرا به سمت دیگر کانال پرت کرد و آر پی جی از دستم افتاد و از من فاصله گرفت . چند لحظه بعد دوست داداشم به نام شهید رزاز آمد و جلوی من نشست ناگهان تیر به خرج آرپی جی که گلوله به صورت آماده درون کوله پشتی او بود خورد و جلو صورت من شروع کرد به سوختن و اگر خرج آن می سوخت و به انتهای آرپی جی می رسید هر دوی ما تکه تکه می شدیم ومن بلا فاصله با دست خالی شروع کردم به باز کردن خرج و از گلوله آنرا جدا کردم و به بیرون کانال انداختم دستم سوخت ولی ارزش داشت . وبعد متوجه شدم به همان حالت که نشسته بود شهید شده بود. عراقی ها به ما مسلط بودند و یک یک دوستانم را می زدند ، حسین طافی تیر به سینه اش خورده بود ولی زیاد مهم نبود شهید کیخواه تیر به گلویش خورده بود . من دومین گلوله را هم نوش جان کردم تیر به سرم خورد و قسمتی از جمجه ام را کند وسرم به سمت آسمان شد و نگاهم به منورها افتاد و پیش خودم گفتم لحظه رفتن به آسمان است ولی لیاقت شهادت را نداشتم ( من ماندم و درک کردم هیچ وقت پاکتر از آن موقع نبوده ام ) دستم را آرام به سمت سرم بردم و فهمیدم خیلی مهم هم نیست وبه جزء قطعه کوچکی از جمجمه ام و مقداری پوست سرم که کنده شده چیزی نیست فقط استفراغ می کردم تا کم کم آرام شدم باز صدای فرمانده بلند بود و می گفت کمین را بزنید . من از شدت درد ، پایم را که از قسمت بالای ران گلوله خورده بود دراز کرده بودم و کانال را بسته بودم و البته کانال زیاد بزرگی نبود ارتفاع آن تا سینه ام و عرض آن یک متر بود ، در همین حین به نظرم آمد کسی که دارد از کنارم عبور می کندآشنا است احساس کردم میخواهد دست روی سر خونیم بکشد ولی این کار را نکرد و به راهش ادامه داد ، وقتی که از کنارم گذشت متوجه شدم داداشم است هم به او افتخار می کردم و هم دوست داشتم مرا نوازش می کرد . او را دیدم که با پای لنگان از دیدگانم دور شد آر پی جی که در دست داشت هم رنگ آر پی جی خودم بود ،شاید او مراندیده بود وشاید فکرکرده بود شهید شده ام وشاید می خواست کار کمین دشمن را یک سره کند پای راستش در فیاضیه آبادان روزهای اول جنگ گلوله خورده و5 سانت کوتاه شده بود و با همان پلاتین درپا باز به جبهه آمده بود .
یکی ازبچه های امدادگر مرا دید وگفت تو تا چند ساعت دیگر شهید می شوی لطف کن و جنازه ات را اگر می توانی به عقب برگردان و زحمت ما را کم کن و من هم به زحمت بلند شدم و به هر صورتی بود خودم را تا خط مقدم رساندم ودر گودالی که در آنجا بود انداختم صدای آشنایی می شنیدم آنها گروه تخریب بودند که راه را برای ما باز کرده بودند ومتوجه شدم پسر خاله ی دیگرم به نام غلامرضا است .با وانت ، شهدا و مجروحین را به صورت در
هم سوار کردند و به طرف بیمارستان صحرایی وبعد فکر می کنم به بیمارستان دکتربقایی اهواز وبعد فرودگاه وسپس موقعی که برای استفراغ به هوش آمدم متوجه شدم در هواپیمایی سی 130 هستم و در طبقه چهارم با بند قرار گرفته ام وهمه ی کسانی که زیر من قرار گرفته بودند متاسفانه اذیت شدند . در بیمارستان کاشانی اصفهان بستری شدم ، در آنجا از بچه های آشنا فقط آقای آرام را دیدم . در نمازخانه بیمارستان چندتا جا لباسی گذاشته بودند و ما هنگام نماز سرم را به آن آویزان می کردیم و بند سرم در دست نماز می خواندیم .
خانواده ام به سراغم آمدند و هنوز خوب نشده بودم که با آنها برگشتم .برادرم مفقود الاثر شده بود وباقی دوستان یا اسیر شده بودند ویا مفقود الاثر و تعداد انگشت شماری مثل من مجروح شده بودند . پدرم هر کجا اسیری آزاد می شد به آن شهر می رفت وجویای حال برادرم می شد .خودش هم حال خوبی نداشت سمت چپ بدنش پر بود ازترکش وترکشی هم که در چشم چپش بود روی بینایی اش تاثیر گذاشته بود ، و در بیمارستان راه آهن وقتی کسی نبود مجروحان شیمیای را بشوید او را خبر می کردند و داوطلبانه کمک می کرد و بلاخره آثار شیمیایی در بدنش پیدا شد و دندان هایش را کشیدند و در بیمارستان بقیه الله تهران بخاطر شیمیایی بستری شد و روز به روز حالش بدتر شد تا بلاخره اورا نیز از دست دادیم .
ایشان را در قطعه شهدای اندیمشک به خاک سپردیم ودو سال بعد سال 73 پیکر مطهر برادرم که مفقود بود توسط گروه تفحص پیدا شد . موفق شدم پیکربرادرم را که البته بعد از11سال زیر خاک متبرک طلاییه بود ببینم .همانطور که مادرم گفته بود( جواد ) را امام حسین به ما داده ، جنازه برادرم سر نداشت و تمام استخوان های بدنش خورد شده بودند و ومثل اینکه با اسب روی آنها رفته بودند ، و تکه تکه شده ، فقط یک استخوان سالم داشت همان پای راستش که گلوله خورده بود و پلاتین در آن کار گذاشته بودند در قسمت بالا وپایین استخوان دو شیارکاملا مشخص پیدا بود و وسط استخوان بعد از گذشت 11 سال هنوز به صورت کنگره ای قرمز بود و البته از پلاتین خبری نبود مطمئن شدم که خودش است آنرا بوسیدم و در کفن گذاشتم و برای آخرین با ر ،با برادرم خداحافظی کردم . پدرم بعد از سال ها به آرزویش رسید فرزندش را در کنارش گذاشتند وآنها سال هاست که با هم هستند و ما مانده ایم سرگردان وداغ دردل آیا باز هم به صدق وصفای جبهه خواهیم رسید ...
راوی:برادر محمد رضا زیوداری